یکی از خوانندگان معروف فرانسوی به نام لارا فابیان -که فرانسوی ها صدایش را خیلی دوست دارند و مخصوصا اجرای من مریض هستم وی را جزو یکی از فراموش نشدین اجراهای وی می دانند- به همراه یک هنرپیشه دیگر و یک نویسنده فرانسوی به مدت چند ساعت از طرف یکی از انجمن های خیریه حمایت کننده از زنان بی خانمان که در خیابان ها می خوابند، در ورودی یکی از ایستگاههای مترو پاریس به گدایی مشغول شدند. بعد از گذر یک ساعت می بینند حتی یک نفر هم به صورت این 3 نفر نگاه نیز نمی کند چه برسد به اینکه پولی هم به آنها بدهند. بعد از مدتی مسوول این انجمن از لارا فابیان می خواهد که برای رهگذران بخواند تا شاید توجه آنان را به خود جلب کند ولی دریغ از یک نگاه. حتی کسانی که صدای وی را می شنوند و به صورت وی نگاه می کنند براحتی و به سردی سرشان را بر می گردانند و می روند. سنگینی این نگاهها را هیچ کس فراموش نخواهد کرد. چه راحت از این انسانها نگاهمان را خصمانه می دزدیم . لینک ویدیو در یوتیوب بد نیست این ویدیو رو هم ببینید. نگاه های رهگذران یا بی تفاوتی رهگذران به سنتور نواز ایرانی
برای مدت 2 ماه در مدرسه کسب و کار کوپنهاگ به عنوان دانشجوی در حال ویزیت مشغول خواهم بود. بار دوم است که در این شهر زیبا ولی بد آب و هوا امده ام. امشب در خوابگاه با چند دانشجوی سوئدی همصحبت شدم. میزان اطلاعاتشان راجع به ایران و ایرانیان بسیار برایم عجیب بود. ظاهرا در سوئد ایرانیان زیادی زندگی می کنند. یکی از این دانشجوها ازم پرسید چرا دانشجویان ایرانی اینقدر در رشته های دندان پزشکی و پزشکی متعدد هستند. ظاهرا این بچه ها هر ایرانی را در سوئد دیده اند طرف یا پزشکی می خونده یا دندون پزشکی.
امروز خبری تو یاهو خوندم راجع به یک پروفسور بازاریابی که بعد از اینکه زنش را در ملا عام به همراه دو نفر دیگر به قتل رسانده بود. جنازه خود وی نیز اخیرا توسط سگهای پلیس پیدا شده است. برایم جالب بود که توی اسکالر گوگل یه جستجویی بکنم. نتیجه این بود که طرف حتی در بهترین ژورنال های مارکتینگ هم مقاله داشت، بیش از 350 مقاله! البته این مطلبی که میخوام بگم فقط حدس منه و قطعی نیست ولی به نظر من این همه خروجی فکری فقط از ذهنی آرام و صبور می تونه ایجاد بشه. خودتون بهتر می دونید آرامش برای یک محقق لازمه پیشرفت و ایجاد دانش جدیده. فقط تصورش رو بکنید طرف بعد از سالها زندگی آرام در کنار خانواده اش فهمیده که زندگی اش واقعیتی داشته که پنهان بوده و این واقعیت بقدری آزاردهنده بوده که وی را به چنین عمل جنون آمیزی کشانده است. کاش زندگی این فرد و همسرش هیچ گاه آغاز نشده بود. کاش!
روزنامه واشنگتن پست از یکی از بهترین ویلونیست های امریکا خواسته که به مدت 45 دقیقه در یکی از ایستگاههای مترو دی سی قطعاتی از سمفونی هایی که وقتی در کنسرتهایش اجرا می کند بلیط هر صندلی به 100 دلار میرسد را بنوازد. در این مدت 1070 نفر از جلوی جاشوا بل عبور می کنند. 27 نفر بدون اینکه به او نگاهی بیندازند سکه ای در قاب ویولونش انداخته و می روند. هفت نفر به مدت یک دقیقه به جایی تکیه داده و به او گوش کرده اند و بعد رفته اند. و در این 45 دقیقه 32 دلار پول جمع شده است. جالب اینکه در این ماجرا اکثر کودکان تلاش کرده اند تا بایستند و گوش بدهند ولی والدینشان مانع این کار شده و به مسیر خود ادامه داده اند. ویدیوی زیر خلاصه ای از این ماجرا را نشان می دهد.
حالا به خودمون فکر کنیم. چقدر از جلوی زیبایی های زندگی که در برابر چشممان هست براحتی گذشته ایم و ارزشش را درک نکرده ایم. آیا باید حتما برایمان زمینه ی دیدن زیبایی را فراهم کنند تا بتوانیم آنرا درک کنیم. مگر اصلا در این زندگی چیزی جز درک زیبایی ارزش دارد که براحتی از آن می گذریم. این را گقتم که دفعه بعد اگر جرقه ای از زیبایی را دیدید یا احساس کردید براحتی از کنارش نگذرید، حتی اگه در ایستگاه مترو یا گوشه ای نه چندان شیک در یک خیابان بودید.
به طور اتفاقی یکی از کتابهای معروف در زمینه تزم رو به عنوان دست دوم در آمازون پیدا کردم. 1 یورو. وقتی سفارش دادم انتظار داشتم که با کتابی کهنه و شیرازه در رفته مواجه بشم. کتاب به دستم رسید و بقدری نو و تمیز بود که گقتم آخ جان اشتباهی نوشو برام فرستادند. امروز فهمیدم چرا دست دوم بود: صاحب کتاب در جایی نویسنده کتاب رو دیده بود و در صفحه اول ازش امضا گرفته بود. همین
من همیشه تهران را دوست داشته و دارم. همیشه احساس می کردم نوعی زندگی و جنب و جوش در تهران جریان دارد که به انسان انرژی می دهد. ممکنه باور نکنید ولی وقتی در تهران کار می کردم در یک روز ممکن بود به چند جای مختلف سر بزنم و چندبار تاکسی و اتوبوس عوض کنم. میرداماد، ونک، گیشا، امیرآباد، شهرری، نارمک... ولی عجیب بود که در انتهای روز وقتی به منزل می رسیدم چنان انرژی داشتم که تازه بعد از شام دوست داشتم به شب نشینی بروم. ولی از وقتی که به زندگی اینجا و آرامش اینجا عادت کرده ام نه تنها آن انرژی را از دست داده ام حتی نسبت به کلان شهرها بسیار کم تحمل شده ام. هفته پیش دوبار به پاریس رفتم و برگشتم. نمی توانید تصور کنید چقدر از شلوغی، مترو و خیابانهای پر از ماشین فراری بودم. خیلی برای خودم عجیبه ولی مدام با خودم فکر می کنم که اون منبع انرژی چی بوده که الان در من نیست. شما می دونید؟